کاربر مهمان، خوش آمديد!  ( ورود - عضويت )   امروز 16 مهر ماه ، 1387
 
عضويت


منوی اصلی
لنكهاي اصلي
صفحه اول
لینکهای خارجی
دیگر بخشها
بخش کاربری
بخش خبری
امکانات سایت

جستجو



ارتباط با مدير سايت

مطالب تصادفی

نرم افزار موبايل
[ نرم افزار موبايل ]


موضوعات
بازي هاي رايانه
حكايت
طراحی وب و مديريت
اخبار
اخبار جالب
اخبار سايت
جواب نطر سنجي
جوك و مطالب خنده دار
عمومي
ترفند
sms و off های جالب
گالري عكس
موزيك ايراني
نرم افزار موبايل
نرم افزارهاي کاربردی
ياهو مسنجر
فيلم

عضويت سريع
شناسه :
نام اصلي:
ايميل:
تايپ مجدد:
گذرواژه:
تايپ مجدد:
 

پیغام کوتاه

فقط کاربران عضو سايت ميتوانند پيغام کوتاه ارسال نمايند لطفا وارد سيستم شويد يا اينکه عضو شويد.

آخرین ارسالها
کل موضوعات 316
کل ارسال ها 7791
کل بازديد ها 222221
کل پاسخ ها 7475
کل اعضا 5683
آخرين 20 ارسال انجمن

اگه پسرا نبودن...
ارسال شده توسط mahdis در مورخه : سه شنبه، 16 مهر ماه ، 1387

بیا تو و تا میتونی خالی ببند...
ارسال شده توسط mahdis در مورخه : سه شنبه، 16 مهر ماه ، 1387

ارتش دختران(عليه پسران)
ارسال شده توسط mahdis در مورخه : سه شنبه، 16 مهر ماه ، 1387

چپ مغز یا راست مغز
ارسال شده توسط xpershia در مورخه : سه شنبه، 16 مهر ماه ، 1387

آزمايشات قبل از عقد در ايران!(طنز)
ارسال شده توسط xpershia در مورخه : سه شنبه، 16 مهر ماه ، 1387

اعلام به همه دختران مجرد سايت
ارسال شده توسط xpershia در مورخه : سه شنبه، 16 مهر ماه ، 1387

عكس همديگرو بزاريم.... بدو بيا تو ه
ارسال شده توسط xpershia در مورخه : سه شنبه، 16 مهر ماه ، 1387

به نفر قبل يك شعر هديه كن
ارسال شده توسط xpershia در مورخه : سه شنبه، 16 مهر ماه ، 1387

رو كم كني...
ارسال شده توسط xpershia در مورخه : سه شنبه، 16 مهر ماه ، 1387

:::::به نفر قبلیت گیر بده !‌:::::
ارسال شده توسط xpershia در مورخه : سه شنبه، 16 مهر ماه ، 1387

هر چه دل تنگ ميخواهد بگو(درد و دل)
ارسال شده توسط xpershia در مورخه : سه شنبه، 16 مهر ماه ، 1387

معرفي اعضا
ارسال شده توسط xpershia در مورخه : سه شنبه، 16 مهر ماه ، 1387

قوانين درس خواندن
ارسال شده توسط xpershia در مورخه : سه شنبه، 16 مهر ماه ، 1387

age ye tike abr dashty chikar mikardi ????
ارسال شده توسط xpershia در مورخه : سه شنبه، 16 مهر ماه ، 1387

علائم دختران نسبتا خوب (چون دختره
ارسال شده توسط xpershia در مورخه : سه شنبه، 16 مهر ماه ، 1387

شوهر یابی!!!
ارسال شده توسط xpershia در مورخه : سه شنبه، 16 مهر ماه ، 1387

ويژگي هاي بهترين دوستتون؟
ارسال شده توسط xpershia در مورخه : سه شنبه، 16 مهر ماه ، 1387

قبلی شبیه چه میوه ای هستش....؟‏
ارسال شده توسط xpershia در مورخه : سه شنبه، 16 مهر ماه ، 1387

فكر ميكني تو جيب نفر قبلي چيه؟!
ارسال شده توسط xpershia در مورخه : سه شنبه، 16 مهر ماه ، 1387

دختر ها در سنين مختلف
ارسال شده توسط xpershia در مورخه : سه شنبه، 16 مهر ماه ، 1387

تالار گفتمان جستجو

لوگوي ما

لينك به ما

 


انواع حکايت ها!!!!!
حكايت

 

حکایت درویش و ده

درويشي به در دهي رسيد جمعي كدخدايان را ديد آن جا نشسته. گفت: مرا چيزي دهيد وگرنه به خدا با اين ده همان كار كنم كه با ده ديگر كردم
ايشان بترسيدند. گفتند : مبادا كه ساحري باشد كه از او خرابي به ده ما برسد. آن چه خواست بدادند. بعد از آن پرسيدند كه : با آن ده چه كردي؟ گفت : آن جا چيزي خواستم ندادند به اين ده آمدم ; اگر شما نيز چيزي نمي داديد اين ده را رها مي كردم و به دهي ديگر مي رفتم!


حکایت سلطان محمود و طلخک

سلطان محمود غزنوي به طلخك گفت كه تو با اين جامه يك لا در سرما چه مي كني؟ كه من با اين همه جامه مي لرزم؟ گفت : اي پادشاه تو نيز مانند من كن تا نلرزي. گفت : مگر تو چه كرده اي؟ گفت : هر چه داشتم را در بر كرده ام!


حکایت دانشمند و نامه

فاضلي به يكي از دوستان صاحب راز خود نامه مي نوشت. شخصي پهلوي او نشسته بود و به گوشه ي چشم نوشته ي او را مي خواند. بر وي دشوار آمد بنوشت: اگر در پهلوي من دزدي ننشته بودي و نوشته مرا نمي خواندي همه اسرار خود را بنوشتمي.
آن شخص گفت والله مولانا من نامه تو را نمي خواندم. گفت: اي نادان پس از كجا دانستي كه ياد تو در نامه است!


حکایت سقف خانه

شخصي خانه اي به كرايه گرفته بود. چوب هاي سقف آن بسيار صدا مي كرد. صاحب خانه را خبر دادند تا مگر مرمتش كنند. او پاسخ گفت: چوب هاي سقف ذكر خداوند مي كنند. گفت: نيك است اما مي ترسم كه اين ذكر به سجود بينجامد!


حکایت دزد و صاحب خانه

دزدي به خانه اي رفت. چيزهايي يافت آنها را بست و در گوشه اي گذاشت و به اتاق هاي ديگر رفت. در اين هنگام صاحب خانه بيدار شد وبسته را برداشت و مخفي كرد. دزد برگشت و بسته را نيافت. رو به صاحب خانه كرد و گفت: حالا خودت انصاف بده دزد منم يا تو!


حکایت ساده لوح و پول

ساده لوحي را در بيابان ديدند كه با اوقات تلخي جاي جاي زمين را مي كند و چيزي را جست و جو مي كرد. از او پرسيدند: چه كار مي كني؟ پاسخ داد: پولي را در اين زمين دفن كردم. اكنون آن را هر چه بيشتر مي جويم كمتر مي يابم. گفتند: مگر وقتي آن را دفن كردي برايش نشاني نگذاشته بودي؟ گفت: چرا؟ پرسيدند: نشاني چه بود؟ گفت: لكه ي ابري كه روي اين نقطه از زمين سايه انداخته بود


حكايت لباس انيشتين
انيشتين زندگي ساده اي داشت و در مورد لباس هايي كه به تن مي كرد بسيار بي اعتنا بود. روزي يكي از دوستانش از او پرسيد: استاد چرا براي خودتان يك لباس نو نمي خريد؟ انيشتين لبخندي زد و پاسخ داد: چه احتياجي هست؟ اينجا همه مرا مي شناسند و مي دانند من كه هستم.
تصادفا پس از چند ماه همان دوست در شهر ديگري با انيشتين رو به رو شد و چون همان پالتوي كهنه را به تن او ديد با حيرت پرسيد: باز هم كه اين پالتو را به تن داريد. انيشتين جواب داد: چه احتياجي هست؟ اينجا كه كسي مرا نمي شناسد.

ارسال شده در مورخه : سه شنبه، 9 مرداد ماه ، 1386 توسط ali  چاپ مطلب

 
نام: [ کاربر جدید ]

موضوع:
 
نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**

کد امنيتي : ruz45hiv
تايپ کد امنيتي :


[ بازگشت ]
لینکهای مرتبط
· مطالب بیشتر در مورد حكايت
· سایر مطالب نوشته شده توسط ali


پربازدیدترین مطلب در زمینه حكايت:
جملاتي جالب!!


امتیاز دهی به مطلب
امتیاز متوسط : 4
تعداد آراء: 2


لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد


انتخاب ها

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب


صفحه اصلي |  جستجو |  دريافت فايل |  آرشيو اخبار |  تماس با ما

کپی برداری از مطالب بزرگترین سایت تفریحی ایران تنها با ذکر منبع مجاز می باشد


 



CopyRight 2006-2010 Pa2gh All Rights Reserved

www.pa2gh.net