من و ميرزا والده و گاز شهری!! تاریخ : يكشنبه، 14 بهمن ماه ، 1386
موضوع : جوك و مطالب خنده دار


من و ميرزا والده و گاز شهری

 

 

پشت پنجره قوز كرده‌ام و دارم ريزش برف را تماشا مي‌كنم. ميرزا والده مي‌گويد: آقا منوچهر مي‌شنوي؟
مي‌گويم: چي را؟
مي‌گويد: صداي برف پارو كن را. دارد مي‌گويد: برف پارو مي‌كنيم.
مي‌گويم: ميرزا والده! باز دو مرتبه مثل اينكه باد توي گوشت افتاده است. صداها را بد مي‌شنوي.
مي‌گويد: من چه تقصيري دارم؟ برف پارو كن بد صداست.
مي‌گويم: اين صداي برف پارو كن نيست. صداي خريدار دوره‌گرد است؛ مي‌گويد: موتور شوفاژ، بخاري برقي، بخاري نفتي، اجاق‌ گاز، مي‌خريم.
ميرزا والده مي‌گويد: صدايش كن، ببين كل شوفاژ را چند مي‌خرد؟ يك جوري، كم و زياد، باهاش معامله كن.
مي‌گويم: ميرزا والده! كجاي كاري؟ شوفاژ را كه به اين آساني نمي‌شود فروخت. ثاني از آن، شوفاژ يكي از مظاهر تمدن شهري است. آدم كه مظهر تمدنش را مفت و مسلم به دست خريدار دوره‌گرد نمي‌دهد.
مي‌گويد: لطفاً لفظ قلم صحبت نكن. شوفاژي كه در سرما كار نكند، همان بهتر خريدار دوره‌گرد آن را بخرد.
مي‌گويم: ميرزا والده! فقط امروز را نبين. پس فردا را هم ببين كه تابستان مي‌آيد و هوا گرم مي‌شود. آن‌وقت گاز به فراواني يافت مي‌شود و ما مي‌توانيم با خيال راحت و بدون هيچ‌گونه دغدغة فكري، شوفاژ را روشن كنيم و با آب گرم، دوش بگيريم، ظرف بشوييم، چاي درست كنيم، حتي اگر نگران هزينه‌اش نباشيم، ماشينمان را با آب گرم بشوييم.
مي‌گويد: وقتي مي‌گويم بفروش، بفروش؛ چانه هم نزن.
مي‌گويم: اين سر سياه زمستان، اگر شوفاژ را بفروشيم، خودمان را با چه گرم كنيم؟
مي‌گويد: بخاري برقي داريم، روشنش مي‌كنيم.
مي‌گويم: مثل اينكه سركار عالي، با عرض معذرت، نفستان از جاي گرم در مي‌آيد و از نرخ تصاعدي برق هيچ خبر جانسوزي به سمع مبارك نرسيده است. به قول شاعر گفتني: از قيامت خبري مي‌شنوي/ دستي از دور بر آتش داري.
مي‌گويد: دو تا بخاري نفتي قديمي توي زير زمين داريم هر دو را روشن مي‌كنيم.
مي‌گويم: نفت از كجا مي‌ياريم؟
مي‌گويد: كرسي مي‌گذاريم. مثل هشتاد سال پيش.
مي‌گويم: ميرزا والده! از قرار معلوم شما با واژه‌هايي مثل تمدن و سيويليزاسيون و مدرنيته و پيشرفت و رفورم و اين جور چيزها مشكل داري! هشتاد سال حضرات زحمت كشيدند تا جناب عالي را از عهد كرسي زغالي به دوران شوفاژ گازي رساندند و حالا شما مي‌خواهي به بهانه كمبود گاز، يك گام بلند به عقب برداري و برگردي به هشتاد سال پيش؟
مي‌گويد: حداقلش اين است كه شب مي‌چپيم زير كرسي و تا صبح ديك ديك توي سرما نمي‌لرزيم.
مي‌گويم: حالا كرسي از كجا گير بياريم؟
مي‌گويد: جزء جهيزية من يك كرسي بود كه هنوز هم هست. منتها يك نفر بايد كمك كند آن را از زيرزمين بيرون بياريم.
آنهايي كه مرا مي‌شناسند، مي‌دانند كه من آن قدرها بچه حرف‌شنويي نيستم كه به يك اشاره ميرزا والده شوفاژ منزل را به خريدار دوره‌گرد بفروشم؛ اما در مورد كرسي، اعتراف مي‌كنم كه حق با ميرزا والده است. حداقلش اين است كه توي اين سرما آدم مي‌چپد زير كرسي و شب تا صبح ديك ديك نمي‌لرزد.








منبع این مقاله : بزرگترین سایت تفریحی ایران
http://pa2gh.net

آدرس این مطلب :
http://pa2gh.net/modules.php?name=News&file=article&sid=350